آرام آرام فضا شلوغ می شود و رفت و آمدها هم بیشتر؛ شاخصه ای از اینکه خبری هست و استیشن حفاظت که پرگاز به میدان آزادی نزدیک می شود این فرضیه را تقویت می کند. جوان‌ترها به دو به سمت بالای میدان می دوند و طولی نمی کشد که مینی بوس آقا از دور نمایان می شود و به زحمت خود را تا میدان می رساند و اما دور میدان که می رسد رسما بین جمعیت محو می شود! مجری مراسم با بلندگوهای پرقدرتی که در اختیار دارد برای همراهی مردم با شعارهایش در حال خودکشی است اما گوش کسی بدهکار نیست و هوش و حواسها جای دیگری است. دیگر نه از سربازان حفاظت خیابان کاری ساخته است و نه از داربست هایی که جلوی جمعیت کشیده اند. وقتی سرباز یگان حفاظت خود به ماشین کاروان «آقا» آویزان می شود دیگر چه انتظاری هست از مردم! آن دیگری که سرپستش دست رو صورتش گرفته و شانه هایش ریز ریز تکان می خورند. داربست ها می خواهند که را از آقا جدا کنند که اصلا فلسفه امام با امت گره خورده! امام را لاجرم امتی هست و و امت را هم لاجرم امامی و این رابطه‌ای‌ست دوسویه که داربست و حفاظ کنار خیابان هیچ نقشی در این معادله ندارد پس لاجرم سرباز مراسم و ارکستر نظامی ارتش هم باید خود مثل مردم شوند و اولی از ماشین آویزان شود و دومی هم هنگام عبور مینی بوس ناخودآگاه جز یکی دو نفرشان دست از کار بکشند!
در این افکار غوطه ورم که مینی بوس آقا تکان محکمی می خورد و می ایستد! تکان ها بیش از آنکه حاصل گاز و ترمزهای گاه و بیگاه باشند، حاصل فشار جمعیت اند. رگه هایی از اضطراب در چهره راننده حس می شود، چهره آقا اما آرام است و بشاش. عبایش از روی دوشش افتاده، دست راستش روی زانوست و با دست دیگر پاسخگوی ابراز احساسات امتش است. "دست های بی نیازتان را پناه مان کنید ای رهبر عالم" دخترک پشت نامه اش نوشته بود...

___________________________________________________

پی نوشت: سلامتی حضرت ماه، صلوات صلوات صلوات ...

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ توسط امیر حسین آقاپور

 

در طوفانهای سهمگین، نگاه تو راهنمای ماست.

                                              طوفان گرفته است، طوفان ...!

_______________________________________

پی نوشت: باید شهید شد...!

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ توسط امیر حسین آقاپور